![]() |
![]() |
|
| ... مگه می شه حتی یه روز بی عشق آریان نفس کشید ... |
|
بهار آمدنت مبارك باد ... سلام كنم ، نكنم ... درس بخونم ، نخونم ... آريان گوش بدم ، ندم ... تابلو بكشم ، نكشم ...واسه دوستم زنگ بزنم ، نزنم ... تو پست جديد راجع به آريان بنويسم ، ننويسم ... اصلا سال جديد رو تبريك بگم ، نگم ... !!! گيرم كه سال جديد رو تبريك بگم ، با حسرت كنسرت چه بايد كرد ؟؟؟ سلام به همه ي شما دوستان : از چيزايي كه در بالا گفتم ، ديگه بايد متوچه حال پريشون من شده باشين ... كي باورش مي شه مني كه اين قدر عاشق آريانم ، تو هيچ كنسرت اين گروه شركت نكردم ...( آخه كي باورش مي شه ؟؟؟) كي فكرش رو مي كرد :« يه روزي يه جايي بنويسن : تحويل سال با گروه هميشه جاويد و محبوب آريان ... » راستي مي دونيد اولين كنسرت گروه آريان در سال 1386 به چه صورت بود ؟؟؟... اگه نميدونين پيشنهاد مي كنم حتما يه سري به بزنيد ...www.arian4u.com دوستاي خوبم : يه مطلبي بود كه مي خواستم تو پست قبل ، بزارمش ولي يادم رفت ، اصلا مشكلي نيست ، تو اين پست مي زارمش ... هفت سين آرياني ... يه هفته مونده بود به عيد ، به اين فكر مي كردم كه چي جوري مي تونم يه هفت سين آرياني در هنگام تحويل سال داشته باشم ...!!! به همين دليل رفتم به سراغ آريان ... - توي اسم اعضاي گروه ، سه تا سين پيدا كردم ... 1 ) سيامك عزيز و مهربون 2 ) ساناز دوست داشتني 3 ) سحر دوست داشتني - توي اسم ترانه ها دو تا سين پيدا كردم ... 4 ) سكوت 5 ) ستاره - توي شعر ترانه ها هم دو تا سين پيدا كردم ... 6 ) ستاره آي ستاره از اوج آسمونا بگو تا بشنون نا مهربونا 7 ) سياه ترين خاطره تو قصه ي تو بودم تو شعله برتر از عشق من از سرما سرودم خوب ديگه ، اگه دقت كنيد مي بينيد هفت سين آرياني درست شده ... ولي ................... هنوز دعاي آرياني رو نگفتم ...!!! دعاي آرياني ... ... اميدوارم سال 1386 سال آرياني ها باشه ... ( يعني آريان توي اين سال پيشرفت هاي چشم گيري كنه ، طوري كه تلويزيون نتونه جلوي خودشو بگيره و تا مي تونه از آريان حرف بزنه... ) - مگه مي شه آريان نباشه و من خلوت كنم ... جديدا همش با خودم خلوت مي كنم ... آخه خلوت و تنهايي رو دوست دارم ... ولي ................خلوت بدون آريان صفا نداره ... راستي : ( لطفا بچه مدرسه اي ها بخونن ) كي تونسته تو اين تعطيلات درس بخونه ؟؟؟ خواهش مي كنم يه دعايي واسه من بكنيد كه توي اين دو يا سه روز باقي مونده بتونم درسامو بخونم ... من نمي دونم كي اين قانون رو گذاشته ؟؟؟... كه دانش آموز سال سوم راهنمايي بايد پيك حل كنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر كي مي خواد حل كنه ... ولي من حل نمي كنم ...!!! همه چيز به مرگ ختم مي شه ... زندگي گفت كه آخر چه بود حاصل من ؟ ... عشق فرمود : تا چه گويد دل من ؟ ... عقل ناليد كجا حل شود مشكل من ؟ ... مرگ خنديد در خانه ي ويرانه ي من ... نشكن دلـمو، به خدا آهم مي گيره گردنتو ... غرورت رو به خاطر دل كسي كه دوستش داري بشكن ولي .... هيچ وقت دل كسي رو به خاطر غرورت نشكن تقديم به همه ي اونايي كه از زندگي خسته شدن : تا شقايق هست زندگي بايد كرد ... اگه من معلم بودم ... اگه معلم جغرافيا بودم ، اسم آريان رو روي بلند ترين قله ي جهان مي نوشتم ... اگه معلم ادبيات بودم ، اسم آريان رو توي تمام شعرام مي آوردم ... اگه معلم شيمي بودم ، اسم آريان رو در گروه حلال ترين محلول ها مي نوشتم ... اگه معلم زيست بودم ، قلب آريان رو از مهربون ترين قلب ها مي نوشتم ... با تصرف و تلخيص از يه جايي كه متاسفانه يادم نيست ... ( اگه از يه وبلاگ گرفتم ، همين جا از نويسنده ي اون ، طلب بخشش مي كنم ... ) تيريپ ادبياتي رو حال كردي ... : « طلب بخشش مي كنم » در ضمن ، تو پست بعدي مي خوام راجع به چيزاي متفاوت تري حرف بزنم ... ( به دو نفر بايد تبريك بگم ) روز محشر وقت پرسيدن زمن رب جلي ... گفت تو غرق گناهي گفتم بلي گفت پس آتش نمي گيرد چرا جسم و تنت ... گفتمش چون حك نمودم روي قلبم : يا عـلي پس تا بعد ... يا علي ... "... نيوشا آرياني ..." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:31 توسط نیوشا |
|
|
سلام ... و اما آخرين پست من در سال 1385 : سال پر ماجرايي براي من بود ... پر از خاطره ... پر از شادي و غصه ... پر از خنده و گريه ... ولي ... ولي يه مقدار زيادي زود گذشت ... اصلا نفهميدم خوب بود يا بد ... !!! ديروز فكرم خيلي قاطي بود ، طوري كه تيريپ ادبياتي شده بودم ( اينو من نمي گم ، اينو ظاهر پريشون و آشفته ي من فرياد مي زد) اين نوشته هاي پايين حاصل فكر پريشون ديروز منه : روز ها مي گذرند و من و تو هم مانده ايم ، بايد خود را بجنبانيم و تلاش كنيم ، تا پا به پاي روزگار بدويم ... درست دويدن نيز براي به روزگار رسيدن مهم است ... پس بياييد يك روزمان ( يك سال مان ) را مرور كنيم تا فرداهايمان ( سال هاي بعدي مان ) به مانند ديروز و امروزمان ( پارسال و امسالمان ) نشوند ... هم اعصابم به هم ريخته بود و هم خوشحال بودم ... عصبي بودم به خاطر اين كه سال 84 سال بدي بود و خوشحال بودم به خاطر اين كه تا چند دقيقه ي ديگر تمام مي شود ... با خودم فكر مي كردم : سال 84 كه خيلي برام بد بود ولي ايشا الله سال 85 اين جوري نباشه ... و نبود ... ناگهان زنگي از جعبه ي جادويي ( تلويزيون ) به صدا در آمد ... يا مقلب القلوب و الابصار ... يا مدبر الليل و النهار ... يا محول الحول و الاحوال ... حول حالنا الي احسن الحال آره ... همون صداي آشنا ... يه جورايي خوشحال شدم از اين كه اون سال لعنتي تمام شد و يه سال جديد شروع شده ... ولي ... دست و پام و گم كردم ... آخه بازم از شروع سال جديد جا موندم ... سال آمده بود ... سال آمده بود و من بعد از 60 ثانيه ، سر سفره ي هفت سين به اوسلام كردم ... سال 85 براي من خيلي متنوع و جالب بود ، از همه لحاظ ... مثلا : 1 ) خوندن درس هام رو با دقت و توجه بيشتري شروع كردم ... 2 ) هر اتفاق جالب ، ناراحت كننده ، شاد كننده ،يا حتي كسل كننده رو در دفتر خاطراتم مي نوشتم ... 3 ) به مطالعه ي كتاب هاي غير درسي در كنار كتاب هاي درسي ام پرداختم ... 4 ) با اينترنت آشنايي بيشتري پيدا كردم و براي خودم وبلاگ درست كردم ... 5 ) به كلاس رنگ روغن رفتم و سه تا تابلو كشيدم ... 6 ) و ........................ توي اين سال اتفاق هاي زيادي افتاد كه شايد بعضي از شماها از اون ها خبر نداشته باشين ... مثلا : 1 ) كشتن صدام حسين ... ديكتاتور سابق عراق ... 2 ) شهرام جزايري ، پر ... شهرام كه پر نداره ... !!! ( اينو قاضيه دادگاه مي گه ... ) 3 ) آقاي احمدي نژاد كه در اين سال لقب ماركوپلو را دريافت كرد به شهر ما آمد ... 4 ) و اما از نظر فوتبال كه ... گل كاكتوس كاشتيم ... 5 ) تو ورزش هاي ديگه هم كه شير بوديم ... ولي ... شير پاكتي ... _ بازيگر هاي باليوود و هاليوود امسال تركوندن ... 6 ) ازدواج تام كروز با كيتي هولمز : كه پر خرج ترين عروسي دنيا به حساب مي آد كه حدود 5 يا 8 ميليون دلار بود ... 7 ) عروسي براد پيت با انجلينا جولي كه سر و صدايي نداشت ... _ لازم به ذكر است : هاليوودي ها اول بچه به دنيامي آورند و بعد ازدواج مي كنند ، كه اين موضوع در ازدواج تام با كيتي و براد با انجلي نيز صدق كرده است ... 8 ) و اما افراد سال 85 ( ايراني )چه كساني بودند ؟؟؟ مي شه گفت : پوريا پور سرخ ، مهدي سلوكي ،حامد كميلي ، مهدي پاكدل ، باران كوثري ، بنيامين بهادري ، علي اصحابي و الناز شاکر دوست و ... 9 ) سفر اولين زن فضانورد ايراني ، به كره ي ماه ... 10 ) و خيلي از افرادي كه سال قبل در كنار ما بودند ، اما ، حالا ديگر زندگي خاكي را بدرورد گفته و ابدي شدند... بابك بيات : موسيقي دان پوپك گلدره : بازيگر رسول ملا قلي پور : كارگردان ( ميم مثل ملا قلي پور ) ناصر عبداللهي : خواننده پرويز ياحقي : استاد ويولون خسرو شايگان : دوبلور و ................ يادشان گرامي و نامشان ماندگار باد ......................... اينا همه ي اون چيزايي بود كه مغز من رو مشغول كرده بود ... و اين فكر هاي من تا نيمه هاي شب طول كشيد ... در رختخواب سكوت و تاريكي باعث شد تا باز هم فكر كنم ، به ابن كه چه فرصت هايي رو از دست دادم ... به چه فرصت هايي چنگ زدم و كدام فرصت ها را آزادانه رها كردم ... به اين كه چه قدر زود از سلام كردن به سال ام گذشت؟ واقعا چه قدر زود روز ها مي گذرند ؟؟؟ امشب يكسال از سن من گذشت ... و چشمانم را بستم و گفتم : « ... خداحافظ سال 85 ... »
دوستان عزيز : هميشه در اوج سياهي نوري سپيد ، تو را به انتظار مي نشاند ... پس به خدا اعتماد كن و به بهانه ي شروع بهار با خدا ، تونيز از پايان آغاز كن ... خجسته فرصتي است برما ، گراميمان باد ...« حامد كميلي ـ بازيگر » و به گفته ي بهرام رادان : بياييد همراه و هميار بهار ، بشكنيم و بروييم و تازه گرديم ... سال خوبي داشته باشيد ... " ... نيوشا آرياني ... " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:57 توسط نیوشا |
|
|
سلام ... از اين دنياي لعنتي خسته شدم ... دنيايي كه نه توش عشق وجود داره نه دوست داشتن ... نه كسي معناي محبت رو مي فهمه نه احسان رو ... اصلا هيچ كس معناي نيكوكاري رو درك نمي كنه... !!! خسته شدم از اين دنيايي كه توش چند ميليارد چمعيت زندگي مي كنن اما تو ، توي اين چمعيت چند ميلياردي فقط دو دوست صميمي داري كه يكيش نامرد از آب در مي آد ، اون يكي خوبه هم مي خواد از اين شهر بره ... خسته شدم از اين همه دروغ و خيانت و تهمت ... اعصابم به هم مي ريزه وقتي براي چندمين بار ، در آخر قصه ها مي شنوم : " قصه ي ما به سر رسيد ، كلاغه به خونش نرسيد " آخه بالاخره اين كلاغه كي مي تونه به خونش برسه ؟؟؟... كي مي خواين دست از سر سياه اين كلاغ سياه بخت بردارين ؟؟؟... ... اگه يه روز يه مقداري اين كينه ها و بد بيني هارو بزارين كنار بزاريد ، مي فهميد كه احسان و نيكوكاري هم به معناي دوست داشتن است ... دوست داشتني از جنس لطافت ، از نوع دلتنگي ، از جنس خدا ... با تاريخ توليدي كه مصادف با زمان تولد خودت است... با تاريخ انقضايي كه تمامي ندارد و با هر قينتي كه خودت بخواهي ... نيكوكاري را مي توان در دست كودكي ديد كه از شدت سرما رنگش به كبودي مي زند ، اما دستكش را از دست ظريفش در آورده و آن را به خواهر كوچكترش مي دهد ... نيكوكاري را زماني مي توان معنا كرد كه باران مي بارد ، زيرا باران حتي كوير را هم تنها نمي گذارد و اشگش را نثار گونه هاي خشك كوير مي نمايد ... موضوع اينجاست كه چرا نيكوكاري و احسان در دل من و تو موج نمي زند ؟؟؟ ... چرا براي توصيف اين دو كلمه ي كوچك ، هيچ جمله ي ساده اي هم به ذهنمان نمي رسد؟؟؟ ... اين روز ها خيابان ، كوچه ها و شهرها پر از پاي مردماني است كه براي سال جديدشان مي خواهند خودشان را نيز جديد و نو كنند ، تا سال خوبي داشته باشند . خيابان پر از صداي كودكاني است كه اگر مي توانستند از خوشحالي پرواز مي كردند ... اما هيچ كس صداي گريه ي آن كودكب را كه در گوشه اي از خيابان نشسته و به مغازه ي لباس فروشي با حسرت نگاه مي كند را نمي شنود ، هيچ كس پاي برهنه ي آن كودك خردسال را نمي بيند ... همه مي بينند كه صورتش سرخ است اما نمي دانند كه اين سرخي مانند سرخي خودشان ، نيست ، بلكه از درد داشتن ، غذا نخوردن و ناراحتي است ... آنان با خوردن غذا سرخ مي شوند و اينان با نخوردنش ... انان در خانه اي چند ميلياردي و در كنار شومينه اي زيبا و بر روي تختي نرم مي خوابند و اينان در گوشه ي خيابان و در كنار جوي آب و بر روي زميني كه از جنس سنگ است ... واي !!! چه قدر فرق ؟؟؟ خدايا چگونه مي توان اين تفاوت ها را از بين برد ؟؟؟ بار خدايا واقعا مي شود روزي آن كودك خردسال هم بخندد ؟؟؟ چگونه ؟ به وسيله ي چه كسي ؟... چرا همه بايد به او بخندند و او اما حتي براي خودش هم نخندد ؟؟؟... « به راستي اگر احسان و نيكوكاري در اينجا به كار نرود ، پس در كجا بايد استفاده شود ؟؟؟ » احسان و نيكوكاري را براي همين روزها آفريدند ... براي همين ثانيه ها ... پس بلند شو ... بلند شو و كاري بكن ... برو به مغازه ها سر بزن و چيزي بخر ... اما نه براي خودت ، « بگذار آن كسي كه باعث شادي كودك مي شود » ... تو باشي ... _ دوست عزيز در سر پاييني به ديگران كمك كن كه يك روز آن ها را در سر بالايي خواهي ديد " تا بعد " ... نيوشا آرياني ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:55 توسط نیوشا |
|
|
سلام ... يه خبر باحال دارم : بعد از چهارده سال بالاخره زمين آمل هم در شش بهمن برفي شد ... ( البته آن قدر نبود كه مدرسه ها تعطيل شود ، فقط در كلاس به جاي اين كه به معلم و تخته توجه كنيم ، به پنجره و و آسمان نگاه مي كرديم ...) اين روزا همه جا باراني است... خورشيد اينجا هم كه مي تابد به جز نور چيز ديگري ندارد ، حتي گرما ...! آسمان هم كه انگارمي گريد ، انگارگله اي دارد از اهل زمين كه اين طور بر آنان فرياد مي زند ... بالاخره ناراحتي آسمان باعث مي شود كه ما با پوشش بهتر و مناسب تري پاي به جهان خارج از خانه بگذاريم ... ديشب آسمان پريشان بود ، همه جا تاريك و من به آسمان پريشان و تاريك خيره شده بودم ... آسمان گريه كرده و نم نم مي باريد ... واي من چه قدر دوست دارم راه رفتن زير نم نم باران را ... ابرهاي بهاري گوهر آسماني را به ما هديه مي كنند ........ غنچه هاي زيبا شاد مي شوند و ترانه ي مهرباني را بر لب مي آورند ........ اگر خوب گوش كني صداي پايش را مي شنوي كه از كوچه ها مي آيد و با قطراتش بر شيشه مي كوبد ........ آري باز باران آمد هديه مي كنن ابراي بهار ............................ در و گوهــر آسموني رو از تو باغچه ها مي خونن گلا ........................... باز ترانـه ي مهربوني رو از كوچه مي آد باز صداي پاش .......................... مي زنه با شيشه با قطره هاش مي پيچه صداش توي هر خونه ... باز بارونـه ... بارونه بارونـه ... بارونه بارونـه ...... بيا تا بارون باشيم ...... تا كه از غبار غم پاك كنيم دل هارو تا كه از عاطفه سيراب كنيم گل ها رو تا مثه رنگين كمونا موقع رفتن بارون توي آسمون دل ها ..." بمونن خاطره هامون "... ..." بيا تا بارون باشيم ... بيا تا بارون باشيم "... آري... بياييد تا كه باران باشيم... همان باراني كه با مهرباني مي بارد همچو معبودش ... ... و حكايت باران حكايت همـان آفريدگاري است كه بنده هايش را با مهرباني آفريد ... بگذريم ... بريم ببينيم كه دل چه فكري كرد : یه روز دل نشست با خودش فکر کرد و گفت : از این به بعد سنگ می شم ... سنگ شد و رفت میون سنگا نشست و لی عاشق یه سنگ دیگه شد ...
اي ابر مغرور : ابر بارنده به دريا مي گفت : من نبارم تو كجا دريايي ؟ در دلش خنده كنان دريا گفت : ابر بارنده تو خود از مايي ... آيا مي دانستيد : آن چه كرم ابريشم تا پايان دنيا مي پندارد از نظر پروانه آغاز زندگي است ... ( خوب حالا بدونين ... ) ارتباط پاك كن و عشق : پاك كن ته اتود مثل عشق مي مونه... يا اين قدر ازش استفاده مي كني كه تموم مي شه يا دلت نمي آد ازش استفاده كني تا گم مي شه ... !!! برو به گل آب بده : چون معمولا همه يادشان هست كه زيبايي گل را تحسين كنند اما آب دادن به آن را فراموش مي كنند ... يكي نيست به اين ملت عاشق بگه : اگه كليد قلبي رو نداري قفلش نكن ... اگه كسي رو دوست داري خوردش نكن ... اگه دستي رو گرفتي رهاش نكن ... ( به راستي : آيا اين عمر كوتاه بشر ارزش شكستن دل كسي رو داره ؟؟؟ ... ) بعضي ها مي گن : چرا تو دنيا اين قدر آدماي بد وجود داره ؟... منم بهشون مي گم : اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه نباشند صداي آب هيچ وقت قشنگ نيست ...!!! راستي حدود دو يا سه هفته ي بعد آخرين چهارشنبه ي سال فرا مي رسد ... از نظر شما چهارشنبه سوري امسال چه طوريه ؟؟؟ شما چي كار مي كنين ؟؟؟ كنار آتيش اينترنتو آريان مي تركونين يا كنار آتيشي كه مي سوزونه ...؟؟؟ منتظر جوابتون هستم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:27 توسط نیوشا |
|
|
... 29 بهمن روز عشق ایرانیان مبارک باد ... سلام... قبل از هر چیزی روز عشق ایرانی رو به همه ی هم وطنای گلم تبریک می گم ... بعد هم می رم سراغ بعضی ها ... بعضی ها می گن : من خیلی زود آریان رو فراموش می کنم ... اما من بهشون می گم : هر وقت تونستی برفو سیاه کنی ، پر کلاغ رو سفید کنی ، آتیشو بوس کنی ، توی آب یه نفس عمیق بکشی و یه کاری کنی که دیگه آدما هیچکس عاشق نشن ... ...اون وقت منم می تونم آریان رو فراموش کنم ... ( مگه نه ؟ ) - یه پیام به همه ی اونایی که آرزوهای دوری دارن که باید برای رسیدن به اون آرزوها کلی تلاش کنن : دوستان هررفتنی رسیدن نیست ، اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست ... - من همیشه به دوستام می گم : پشت سر من قدم بر ندار ، چون ممکنه که راهروی خوبی نباشم... قبل از منم قدم بر ندار، چون ممکنه که پیرو خوبی نباشم... همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش... - دوستای گلم : دل آدما مثل یه جزیره هست ... مهم نیست که کی اول به اون جزیره پامی زاره ؟؟؟ مهم اینه که چه کسی تا ابد توی اون جزیره می مونه ... - می دونی چه قدر آریان رو دوست دارم ؟؟؟... به تعداد تارای موی سرت ، ضرب در تعداد نفسایی که تا آخر عمرت می کشیبه علاوه ی تعداد هر چی ستاره توی آسمونه ... - و تقدیم به همه ی اونایی که توپشون پاره شد : !!! اگه نوپت افتاد خونه ی همسایه و اونو پاره کرد ، نگران نباش ...چون یه نفر هست که حاضره دلشو زیر پات بزاره تا باهاش بازی کنی ... ... تا بعد ... ... نیوشا آریانی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 23:12 توسط نیوشا |
|
|
... سلام ... طبق معمول که از آریان خبری نیست ...اصلا انگار در شرکت ترانه شرقی پرنده پر نمی زنه و توی فکر آقای رجب پور حتی یه مورچه هم قدم نمی زنه ...!!! خدا می دونه که دلم چه قدر برای آریانی ها تنگ شده ... بگذریم ... راستی منم می خوام مثل بقیه تو مسابقه شرکت کنم ... ( خیلی ممنونم از الناز جون که این مسابقه رو برام توضیح دادن ...) اول چیزایی که دوستشون دارم : 1 ) بالشم... چون یاور شب های تنهایی منه ( وقتی همه خوابن اون پیشمه ) 2 ) مدرسه ( که شامل معلم ریاضی خانم "س" وحرفه و فن خانم "م" است و من عاشق این دو نفر هستم ) 3 ) دوستام ( که شامل : دوستای مدرسه ، کلاس ، بیرون ، اینترنت و سه تا از صمیمی ترین دوستام که با هم خیلی راحتیم ...) 4 ) کامپیوتر ( چون باعث آشنایی بیشتر من با آریان شد ) 5 ) و مهم تر از همه گروه آریان که تمام وجودم به وجودش وابسته گشته ... و کسانی می خوام دعوتشون کنم : همه ی اونایی که به وبلاگ من سر می زنن ، دعوتن ... واما زندگی ... زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت ، زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت ، زندگی رودی است جاری ... هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب هم نوشید و رفت ، قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار ... کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت ...! * * * * * *
و دوست عزیزم ... زندگی کتابی است پر از ماجرا ، هیچ گاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز ... ... و به قول یکی از شاعرا که درباره ی زندگی می گه : زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است ... و در آخر : هر چی آرزوی خوبه مال آریان هرچی که خاطره داره مال من اون روزای عاشقونه مال آریان اون شبای بی قراری مال من تا بعد ... " نیوشا آریانی " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:50 توسط نیوشا |
|
|
... السلام علیک یا حسین بن علی ...
دوباره ماه غم و غصه آمد... دوباره محرم... دوباره عزاداری... دوباره سیاه پوشی... دوباره دسته های سینه زنی و زنجیر زنی که با عشق آقایشان را صدا می زنند ... دوباره کودکانی را می بینم که در آغوش امن مادرشان برای علی اصغر آن طفل خردسال حسین (ع) سینه می زنند... دوباره نوزادانی را می بینم که بر سرشان پارچه هایی با نام شهدای کربلا بسته است ... دوباره گریه ی هزاران هزار عاشق را می بینم " که به خدا قسم می خورند دنیا را بدون ابوالفضل نمی خواهند " وقتی یاد پسر ام البنین ابوالفضل العباس می افتم که با لب تشنه ، با نگاه به علی اصغر ، در حالی که دستان پر از آبش در کنار لب خشکیده اش بود ، از خوردن آب صرفه نظر کرد و مشک را پر از آب کرده و بعد به طرف یاران خود حرکت کرد ... چه بد لحظه ای بود آن هنگام که گردن مبارکت نیزه خورد ... و چه خوش لحظه ای بود آن زمان که خانم فاطمه زهرا به پیشت آمد و تو تا آن زمان حسین (ع)را اربابت می دانستی ... خانم فاطمه زهرا با دیدن دلاوری های خالصانه تو به پیشت آمد و تو را فرمود : پسرم عباس ... آری تو در آن لحظه خوشحال شدی که حالا دیگر حسین (ع) برادر توست و تو فرزند فاطمه ،آن بانوی گرامی اسلامی ... حسین جان تو که بودی که با سر بدون تن حرف می زدی ؟؟؟ ... آقا جان ، زمانی که سر مبارکت قرآن ِ زیبا را تلاوت می کرد ، چه حیرت و تعجبی داشتند نظاره گران تو... باورشان نمی شد (حق داشتند به خدا ) این چه مصیبتی بود که نصیب زمینیان شد؟ این چه مصیبتی بود که باعث شد حتی سنگ ها هم به گریه بیفتند واز آن ها خون جاری شود؟ آب از خود شرمنده بود و می گفت : « ای فرزند علی شرمنده ام از روی تو ، چه کنم مرا بستند ؟ ای کاش می شد خودم به سوی تو می آمدم ... خدایا چه کنم ؟... » این چه عاشورایی بود که زمین و زمان به یکباره اندوهگین شدند؟... این چه عاشورایی بود که دو خورشید را در آسمان به دنبال داشت؟... معبودا شیعیان علی ، دوباره یاد آن روز و آن ماه به گریه افتادند. انگار دنیا را فراموش کرده اند ، آنان اشک می ریزند و هنوز متوجه نشدند که چرا خودت به آنان آب ندادی؟؟؟ همه می دانند که تو می توانستی... اما شاید این کار را کردی که به ما بیاموزی در چنبن لحظاتی هم حسین (ع) نماز را فراموش نکرد و آن را به پا داشت ... این حسین چه نوری است که حالا بعد از این همه سال روزگارانش فراموش نشده و یاد آوری زندگیش دل آدمیان را خون می کند... « ادامه ی مطلب رو یکی از دوستانم نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست » حسین جان می خوام روز عاشورا را از نظر خودم برات تجسم کنم : ظهر رسید ، تو باکمی سپاهیانت به جنگ رفتی ، از دشمنانت که خیلی از تو بیشتر بودن ترسی نداشتی... جنگ شروع شد ، حمله آغاز شد ، شما جنگیدید ، کشتید و شهید شدید ... کربلا پر از جسد بود ... پر از خون ... پر از آدم ها ... سرهای سپاهیانت روی نیزه ها بودن ... تو نتونستی طاقت بیاری وقتی سر مبارکت رو از تنت جدا کردند ... اسبت رفت ... با بدن خونین ... همه فهمیدن که چی شد ... گریستند ... اون آدم بدا ، علی اکبرت رو کشتن ... علی اصغر اون طفل معصوم ... با یه کمان تو قلبش ... رفت ... تو هم رفتی ... اما هستی ... در کنار ما ... پیش شهدا ... پیش یارانت ... وقتی علی اکبرت رو کشتن ، تو به بالینش رفتی ... حتی اسب ها هم گریه می کردند ... اسبت اشک می ریخت ... اونم همه چیز رو فهمیده بود ... ناراحتی تو رو ... دخترت دنبالت می گشت ... گشت و گشت ... به همه می کفت بابام کو ؟ ... هیچ کس جوابش رو نداد ... همه گریستند ... اون باز می پرسید اما جوابی نمی شنید ... اون ... اون خانواده اش رو زیر شکنجه ، زیر ضربه های دشمن می دید ... آن مرد ظالم که نفرین و لعنت و غضب خدامند بر او باد ، سرت رو داخل یه پارچه و کنار دخترت گذاشت ... دخترت گفت : من که غذا نخواستم من بابامو می خوام ...همه گریه می کردن ... می گفتن : یتیمه ، می میره ... اما آن مرد ظالم گوش نمی کرد ... بعد دخترت گفت : بوی بابام می آد ... آره ، بوی بابام می آد ... هی صدات کرد ... هی صدات کرد ... پارچه ات رو گرفت ، اما چی دید ؟ ... سرت ... سر قطع شده ات رو ... دخترت نالید ... گریه کرد ... صدات کرد ... اما چیزی نشنید ... تو پیشش بودی اما اون هیچی نشنید ... *** *** *** نمی دونم داری به حرفام گوش می کنی یا نه؟... احساس سبکی می کنم ... انگار یه دنیا سبک شدم ... نمی دونم چرا ؟... یهو یه حسی بهم دست داد ، تا هر چی می دونم رو بنویسم...
... یا مهدی منتظر عاشورایی دیگر هستیم ...
...خدانگهدار... ...نیوشا ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 19:56 توسط نیوشا |
|
|
سلام ...
بعد از یه ماه امتحان دوباره اومدم ...دلم خیلی براتون تنگ شده بود ... قبل از هر چیزی یه سوال؟ - ۱۵ دی برنامه ی نوبت همدلی رو دیدین ؟! آریان (مولا علی جان )پخش کرده بود که ناشنوایان با حرکات آن را اجرا می کردند ...خوب این می تونه یه مقدمه ی خوب باشه برای دوستی تلویزیون با آریان ...نه ؟ یه سوال دیگه هم دارم ؟ -بین پزشک و بازیگر چه ارتباطی وجود داره ؟! دقیقا همون ارتباطی که بین دارو و استراحت وجود داره ... پزشک جسم را درمان می کند و بازیگر روح را ...مخاطب پزشک بیمار است ولی مخاطب بازیگر جامعه !!... یه نصیحت : وقتی بهت می گن بدی ... تنها راهی که نشون میده خوبی اینه که قبول کنی بدی ...وقتی قبول کنی بدی نشون می دی که واقعا خوبی ... و یه خبر : دیروز توی یه مغازه بودم که با یه کاغذ بزرگ مواجه شدم ...(روی کاغذ با مشکی این طور نوشته بودند : ) -نسیه مرد ! به علت حادثه ی دل خراش بد حسابی ... - نسیه در گذشت ! به علت نداشتن : - گنج قارون ... - صبر ایوب ... - عمر نوح ... - نداشتن طاقت دوری از شما ... " نسیه به اتمام رسید " ( در دوستی یگانه ... در معادله بیگانه ) و در آخر هم سخنی از علامه حسن زاده را برایتان می نویسم : الهی توانگران را به دیدن خانه خوانده ای و درویشان را به دیدار خداوند خانه ...آنان سنگ و گل دارند و اینان جان و دل ... آنان سر گرم در صورتند و اینان محو در معنا ... خوشا آن توانگری که درویش است ...
تا بعد خداحافظ ... "نیوشا آریانی " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 0:48 توسط نیوشا |
|
|
کاش آسمان تنهایی کویر را می فهمید و
اشکش را نثار گونه های خشک کوبر می کرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:8 توسط نیوشا |
|
|
... بیکار شدم...
بیکار شدم کاش ندونه کسی حالم رو نخونه اگه عیالم بدونه دیگه با من نمی مونه ...
اون که پیشش کار می کردم دیگه نمی خواد اونجا برگردم همه می گن که اون بیکاره اما زنم خبر نداره ...
دستام اگر که رو بشه بچم بی آبرو بشه زندگیم زیرو رو بشه
بیکار شدم کاش ندونه کسی کارم رو نخونه اگه عیالم بدونه دیگه با من نمی مونه
بیکار شدم آس و پاسم تو خیابونا پلاسم می ترسم از این که یه روزی یکی بگیره نفسم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 12:54 توسط نیوشا |
|
|
... حرفای موندگار از آريانی ها ... نينف : از امروز هايمان درست استفاده کنيم چرا که هميشه امروز ها هستند که فردای ديروز هايمان بوده اند... _ برای داشتن فردايی موفق منتظر فردا نباشيد بلکه از همين امروز پلی برای موفقيت فردا بسازيد ... سيامک : آقا سيامک زندگی رو خيلی ساده و طبيعی می بينه و ميگه : زندگی دست خودمونه سعی می کنم بر وقف مرادم باشه ... _ همچنين سيامک عزيز در پاسخ اينکه شهرت در شما چه تاثيری گذاشته ؟ گفتن : شهرت باعث شده خودم رو بهتر بشناسم . به خودم و رفتارم و حالت های اجتماعيم بيشتر دقت کنم ... علی : وقتی از علی پهلوان پرسيدن که ( چرا می گن پرواز رو به خاطر بسپار؟ )می دونيد چی گفت ؟ علی آقا گفت : چون پرنده مردنيست ! ( او ادامه داد )پرواز يکی از آهنگ های محبوب آريان هست ، آن را حتما به خاطر بسپار ... _ علی پهلوان در پاسخ اينکه چه طور شد که خواننده شديد گفت : ده بيست سی چهل کرديم چه کسی خواننده بشه ! من انتخاب شدم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:21 توسط نیوشا |
|
|
... زندگی برای لحظه ی حال ... از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه می کنيد ؟ او پاسخ داد : می نشينيم ، راه مي رويم و غذا می خوريم . پرسيدند : اما ، هر کسی می نشيند و راه مي رود و غذا می خورد . بودا پاسخ داد : وقتی می نشينيم ، می دانيم که نشسته ايم ... وقتی راه می رويم ، می دانيم که راه می رويم و وقتی غذا می خوريم می دانيم که غذا می خوريم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:22 توسط نیوشا |
|
|
عاشقان مردند و رفتند زیر زمین زیر زمین پله نداشت افتادن زمین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:5 توسط نیوشا |
|
|
سلام ...
سلامی به گرمی خورشید ُ سلامی به آبی آسمان و سلامی به زلالی آب روان ... و خداحافظی مثل خورشید از بین رفته و ماه آمده و خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 16:21 توسط نیوشا |
|
|
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:24 توسط نیوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فقط به بار فقط یه بار برو یکی از آهنگای آریان رو دقیق گوش کن ... به آهنگشون به نوع خوندنشون به تنظیم کنندشون به آهنگسازشون ...اصلا به صمیمیت گروهشون توجه کن ... خدا وکیلی به جون خودم عاشقشون می شی ... اون موقع هست که به سراغ آهنگای دیگه آریان هم می ری و اونا رو با عشق دقیق گوش می دی ... ! بعد از گوش دادن همه ی آهنگا تو هم مثل منو بقیه ی آریانی ها زندگی و عشق رو بدون آریان غیر ممکن می بینی ...! و مثل من فریاد می زنی :
مگه می شه آریان نباشه من از عشق بخونم ...؟ |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
سکوت analiza قلب شكسته الناز sms (حسین) لارا آریانی جاوید و مینا رضا و مريم غم ساميا سارا اميد تنها شايان آرياني راه راست رهگذر آقا هومن آقا محسن گمشده ي من... آريان ... |
|
RSS
|